تفاوت MCT و CBT

۱. MCT و CBT بر نظریه‌های متفاوتی از اختلالات روانی بنا شده‌اند

درمان فراشناختی (Metacognitive Therapy یا به اختصار MCT) بر نظریه‌ای به نام مدل عملکرد اجرایی خودتنظیم‌گر (Self-Regulatory Executive Function یا S-REF) بنا شده است که بعدها به‌عنوان سیستم کنترل فراشناختی (Metacognitive Control System یا MCS) توسعه یافت و توسط «آدریان ولز» (Adrian Wells)، استاد روان‌شناسی بریتانیایی، مطرح گردید. بر اساس نظریه‌ی پشت‌زمینه‌ی درمان فراشناختی (MCT)، روان انسان توانایی آن را دارد که خود را از افکار و احساسات پریشان‌کننده ترمیم کند. درست مانند بدن که می‌تواند یک دست شکسته را التیام بخشد، ذهن نیز توانایی دارد که به‌تنهایی از افسردگی، اضطراب، عزت‌نفس پایین و حتی رویدادهای آسیب‌زا (تروماتیک) بهبود یابد.

افکار، تصاویر ذهنی و تکانه‌ها برای مدتی کوتاه در ذهن پدیدار می‌شوند، اما به‌طور طبیعی دوباره ناپدید خواهند شد. بنابراین، بر اساس MCT، اختلال روانی ناشی از افکار یا احساسات گذرا نیست. بلکه، اختلالات روانی مانند افسردگی، اضطراب و وسواس فکری-عملی (OCD) ناشی از راهبردهای مقابله‌ای ناسازگار است که افراد هنگام تجربه‌ی افکار و احساسات منفی به کار می‌گیرند.

این راهبردهای مقابله‌ای ناسازگار «سندرم توجهی-شناختی» (the Cognitive Attentional Syndrome) نامیده می‌شوند و شامل موارد زیر هستند:

* نشخوار ذهنی

* نگرانی

* پایش تهدیدها (یا بررسی مداوم تهدیدهای احتمالی)

* سایر راهبردهای مقابله‌ای ناسازگار (مانند مصرف الکل، جستجوی اطمینان‌خاطر مکرر یا سرکوب افکار).

با نگه‌داشتن افکار و احساسات ناخواسته از طریق CAS، ما مانع از آن می‌شویم که ذهن بتواند خودش را تنظیم و ساماندهی کند. و در نتیجه، این افکار و احساسات برای مدت طولانی‌تری باقی می‌مانند. بر اساس درمان فراشناختی، CAS دلیل اصلی بروز اختلال روانی است.

هدف درمان فراشناختی این است که به مراجعان کمک کند CAS را کاهش دهند و باورهای فراشناختی نادرست درباره‌ی تفکر را تغییر دهند؛ باورهایی مانند:

* من نمی‌توانم جلوی نگرانی‌هایم را بگیرم

* نشخوار ذهنی برای یافتن راه‌حل مشکلات مفید است

* نگرانی ممکن است باعث شود عقل خود را از دست بدهم

درمان فراشناختی توسط پژوهش‌های زیادی پشتیبانی شده است. شواهد روشنی وجود دارد که CAS مسئله‌ی اصلی در پسِ اختلالات روانی است. بنابراین، زمانی که افراد نشخوار ذهنی، نگرانی و دیگر راهبردهای ناسازگار مقابله‌ای را کاهش می‌دهند، از اختلالات روانی مانند اضطراب، افسردگی، وسواس فکری-عملی و حتی عزت‌نفس پایین بهبود می‌یابند.

درمان شناختی-رفتاری (CBT) در اصل مبتنی بر کارهای آرون تی. بک، روان‌پزشک آمریکایی است. CBT بک بر اساس مشاهدات بالینی بیمارانش شکل گرفته و سپس از طریق روان‌شناسی شناختی (مطالعه علمی توجه، زبان، حافظه، ادراک، حل مسئله و خلاقیت) و روان‌شناسی رفتاری (درک رفتار و یادگیری انسان‌ها و سایر حیوانات) توصیف شده است.

CBT معتقد است که اختلالات روانی توسط موارد زیر حفظ و تداوم می‌یابند:

* افکار منفی

* تحریفات شناختی، که خطاهایی در تفکر منطقی هستند (مانند تفکر قطبی یا سیاه و سفید، جملاتی مانند «من همیشه شکست می‌خورم» و «همه علیه من هستند»)

* باورهای کلی درباره جهان، خود و آینده (مانند «من بی‌ارزشم» یا «دنیا جای خطرناکی است»)

مدل شناختی-رفتاری فرض می‌کند که نحوه تفکر و رفتار ما بر سلامت عاطفی ما تأثیر می‌گذارد. این تحریفات شناختی و باورها باعث می‌شوند افراد در موقعیت‌های خاص افکار منفی تجربه کنند. بنابراین، هدف CBT به چالش کشیدن و تغییر این افکار و باورهای منفی و کمک به مراجعان برای جایگزینی آن‌ها با افکار واقع‌بینانه است.

هدف کلی درمان کاهش علائم، بهبود عملکرد و رسیدن به بهبودی اختلال روانی است. برای رسیدن به این هدف، بیمار و درمانگر در فرایند حل مسئله مشارکتی شرکت می‌کنند تا اعتبار افکار منفی و الگوهای رفتاری ناسازگار را آزمایش و به چالش بکشند.

CBTیکی از پرمطالعه‌ترین درمان‌های روان‌شناختی است که بیش از ۸۰,۰۰۰ مقاله نشان داده‌اند که این روش تأثیر متوسطی بر افسردگی دارد و در درمان برخی اختلالات اضطرابی موثر است. در سال‌های اخیر، درمانگران تکنیک‌های مختلف درمانی مانند تکنیک‌های ذهن‌آگاهی را با CBT ترکیب کرده‌اند. این امر باعث شده است که اندازه‌گیری دقیق اثر CBT دشوارتر شود، زیرا راهنمای استانداردی برای درمان اختلالات روانی با CBT وجود ندارد.

۲. درمان فراشناختی (MCT) بر فراشناخت تمرکز دارد – درمان شناختی-رفتاری (CBT) بر شناخت تمرکز می‌کند

باورها یا اعتقادات فراشناختی، باورهایی درباره خودِ فرآیند تفکر هستند. بر اساس MCT، این باورهای فراشناختی منجر به الگوهای فکری ناسازگار و مضر مانند نگرانی، نشخوار ذهنی، سرکوب افکار، اجتناب و جستجوی اطمینان مکرر می‌شوند که به‌منظور مقابله با افکار، احساسات و تکانه‌های دردناک به کار می‌روند.

نمونه‌هایی از باورهای فراشناختی عبارت‌اند از:

* «باید نشخوار کنم تا راه‌حل پیدا کنم»

* «نگرانی درباره مشکلاتم مفید است»

* «نمی‌توانم نشخوار ذهنی خود را کنترل کنم»

* «نگرانی باعث می‌شود عقل خود را از دست بدهم»

اگر بیماران مضطرب یا افسرده باورهای فراشناختی منفی داشته باشند (مثلاً «نمی‌توانم نشخوار ذهنی‌ام را کنترل کنم. با این همه فکر دارم دیوانه می‌شوم»)، آن‌ها باور ندارند که می‌توانند انتخاب کنند و به همین دلیل مجبورند نشخوار و نگرانی را ادامه دهند. در نتیجه برای ساعت‌ها و روزها درگیر نشخوار ذهنی می‌شوند و در نهایت حالشان بدتر می‌شود، چون نشخوار و نگرانی احساسات منفی را طولانی‌تر می‌کند. باورهای فراشناختی نادرست و بدون تغییر مانند مثال‌های بالا، منجر به الگوهای فکری ناسازگار و همچنین به استفاده از راهبردهای مضرتر مانند مصرف الکل، حواس‌پرتی، اجتناب، مشاجره و غیره می‌شوند.

در جلسات درمانی، MCT بر تغییر باورهای فراشناختی تمرکز دارد، هم از طریق گفتگو و هم با استفاده از آزمایش‌ها (برای مثال، از بیمار می‌خواهند که در جلسه به‌طور کنترل‌نشده نگرانی کند تا ببیند آیا می‌تواند دوباره کنترل را به دست آورد یا نه، که این موضوع اثبات می‌کند نگرانی قابل کنترل است). در مقابل، درمان شناختی-رفتاری (CBT) باورهای فراشناختی را به رسمیت نمی‌شناسد و هدفی برای تغییر آن‌ها ندارد. تمرکز CBT بر شناخت (تفکر) است و نه فراشناخت (تفکر درباره تفکر).

CBT از استراتژی‌های مختلفی برای به چالش کشیدن محتوای افکار منفی بیمار استفاده می‌کند؛ مانند بازسازی شناختی (یافتن شواهد موافق و مخالف با فکر منفی)، شناسایی و تغییر تحریفات شناختی (مثلاً تغییر باور «اشتباه کردن غیرقابل قبول است» به «اشتباه کردن اشکالی ندارد») و حل مسئله (مثلاً یادگیری چگونگی برقراری گفتگو به جای اجتناب از آن). تمرکز درمان در CBT بر به چالش کشیدن و تغییر آن چیزی است که بیماران فکر می‌کنند (مثلاً تغییر فکر «من احمقم») زیرا باور بر این است که این افکار باعث ایجاد اختلالات روانی می‌شوند.

۳. در درمان فراشناختی (MCT) افکار اهمیت ندارند – در درمان شناختی-رفتاری (CBT) افکار عامل ایجاد اختلالات روانی هستند

ذهن به‌طور مداوم تحت تأثیر تکانه‌ها، افکار و احساسات قرار می‌گیرد. این افکار و احساسات از سطح ناخودآگاه می‌آیند که به‌صورت بازتابی و خودکار عمل می‌کند و کنترل زیادی روی آن‌ها نداریم. نمی‌توانیم کنترل کنیم که چه نوع افکاری وارد ذهن ما شوند. مغز روزانه حدود ۶۰ هزار فکر تولید می‌کند. این افکار ترکیبی از مثبت، منفی و خنثی هستند. افکاری مانند «منتظر آخر هفته هستم» یا «من شکست‌خورده‌ام» به‌طور خودبه‌خودی و بر اساس تجربه‌های روزمره شکل می‌گیرند. اما این افکار کوتاه‌مدت‌اند و اگر ما به آن‌ها دچار نشخوار ذهنی نشویم، خودبه‌خود محو خواهند شد.

در MCT، به دلیل گذرا بودن این افکار، آن‌ها را مهم یا آسیب‌زا نمی‌دانند. بنابراین، تغییر محتوای افکار بی‌فایده است و درمان بر آموزش بیماران برای ایجاد رابطه‌ای آرام و بدون مقاومت با افکار منفی تمرکز دارد. این کار با اجازه دادن به ورود و خروج آزادانه افکار و سپردن مدیریت آن‌ها به ذهن انجام می‌شود. در مقابل، CBT افکار را مهم و عامل ایجاد اختلالات روانی مانند اضطراب و افسردگی می‌داند و تأکید زیادی بر به چالش کشیدن و تغییر آن‌ها در درمان دارد. افکار در CBT مانند رویدادهای کوتاه‌مدت درونی دیده نمی‌شوند، بلکه برای عملکرد روانی اهمیت زیادی دارند. برای مثال، اگر کسی فکر کند «من چاق به نظر می‌رسم»، MCT به او نشان می‌دهد که چگونه می‌تواند همچنان این فکر را داشته باشد و با وجود آن به یک قرار ملاقات برود، در حالی که CBT ابتدا سعی می‌کند آن فکر را تغییر دهد.

۴. در MCT حل مسئله به‌طور غیرمستقیم تسهیل می‌شود – در CBT حل مسئله به‌صورت مستقیم انجام می‌شود

بین نشخوار ذهنی درباره یک مشکل و حل واقعی آن تفاوت وجود دارد. نشخوار ذهنی شامل تفکر زیاد است، در حالی که حل مسئله مستقیماً به دنبال یافتن راه‌حل‌های مشخص است. بخش مهمی از CBT نیز کمک به بیماران برای حل مسائل در طول درمان است. اما طبق دیدگاه MCT، این مشکلات معمولاً ناشی از نشخوار و نگرانی بیش از حد هستند و اگر بیمار نگرانی و نشخوار ذهنی خود را کاهش دهد، این مسائل به‌راحتی قابل حل خواهند بود.

MCT با کاهش نگرانی و نشخوار ذهنی، به‌طور غیرمستقیم حل مسئله را تسهیل می‌کند. معمولاً بیماران می‌دانند چگونه باید مشکل را حل کنند و نیازی نیست حتماً این مهارت‌ها را در طول درمان بیاموزند. طبق برخی تحقیقات، کاهش نگرانی به بهبود توانایی‌های حل مسئله کمک می‌کند.

برای مثال، CBT به بیماران مبتلا به اضطراب اجتماعی آموزش می‌دهد چگونه از طریق تمرین جملات و نقش‌آفرینی گفتگوهای اجتماعی خود را بهبود بخشند. اما MCT فرض می‌کند که بیمار ذاتاً می‌داند چگونه باید ارتباط برقرار کند و تمرکز خود را بر حذف موانعی می‌گذارد که جلوی این کار را می‌گیرند (مانند نشخوار ذهنی، نگرانی و تمرکز بیش از حد بر خود).

۵. در MCT، مواجهه برای تغییر باورهای فراشناختی استفاده می‌شود – در CBT، مواجهه برای کاهش اضطراب به کار می‌رود

در CBT، بیماران در معرض موقعیت‌های ترسناک قرار می‌گیرند تا نسبت به اضطراب آن موقعیت‌ها عادت کنند (یعنی به بیمار کمک می‌شود اضطراب را تحمل کند و اجازه داده می‌شود مغز احساسات را تنظیم کند تا اضطراب کاهش یابد). هدف مواجهه در CBT کاهش سطح اضطراب است. موفقیت مواجهه به میزان اضطرابی که بیمار در هر بار قرار گرفتن در موقعیت ترسناک تجربه می‌کند بستگی دارد، اما این فرآیند ممکن است برای بیمار زمان‌بر و خسته‌کننده باشد.

در MCT نیز بیماران در معرض موقعیت‌های ترسناک قرار می‌گیرند، اما هدف نشان دادن این است که بیمار می‌تواند علی‌رغم وجود اضطراب عمل کند. این امر به تغییر باورهای فراشناختی کمک می‌کند (برای مثال، باور به اینکه بیمار نمی‌تواند کنترل نگرانی‌های خود را از دست بدهد یا اینکه می‌تواند توجه خود را علی‌رغم اضطراب کنترل کند).

مقالات مرتبط

چگونه نشخوار ذهنی می‌تواند چرخه OCD را تداوم بخشد

نشخوار ذهنی نوعی تفکر وسواسی و تکراری است که در بسیاری از انواع اختلال وسواس فکری-عملی (OCD) رایج است. اگر نشخوار ذهنی بیش از حد شروع به ایجاد استرس در زندگی شما کرده، روان‌درمانی می‌تواند به شما کمک کند تا این چرخه را بشکنید.

پاسخ‌ها